رویان
نگارش در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٤ توسط رویان

سال دوم دبیرستان دبیر تاریخ معاصرمان وسط بحث های داغ و احساسی کلاس گفت:«بچه ها هیچ وقت با لباس ها نجنگید.»و از همان جا این جمله شعار و اصل همیشگی من شد چه در حرف وچه در عمل.به نظرم اینطوری منطقی تر و درست تر بود،آن هم در میان جماعتی که همه چیز یا خیر مطلق است یا شر مطلق!

 

یکی از همکلاسی های دانشگاهی ام برای سربازی به نیروی انتظامی اعزام شده است.روز بعد از انتخابات به او زنگ زدم،هم برای کسب خبر و هم برای اینکه سفارشش کنم به اینکه مواظب خودش باشد،همینطور مراقب هم وطنانش.گمانم این خصلت سفارش دهندگی به خاطر بچه ارشد بودنم است.تماس هایمان ادامه داشت.30 خرداد اولین نفری بود که با من تماس گرفت و توصیه کرد که در تجمعی شرکت نکنم .و شروع کرد از تجهیزات و سگهایشان اطلاعات دادن.

همچنان با هم در ارتباط بودیم. تا اینکه این جمله را به واسطه دوست مشترکی از وی شنیدم که:"همشهری هاتون 8 تا از بچه ها رو کشتن." در آن روزها این جمله را از رادان و جنتی و امثالهم زیاد شنیده بودم،ولی شنیدنش از دوست و همکلام چند ساله خودم چیز دیگری بود.ناگهان اعتمادم به او فرو ریخت.کسی که این جمله را در آن فضا باور کرده است چرا بقیه را باور نکند؟بهرحال حال او جز کادری ها محسوب میشد.

به تشابه عقاید در روابط دوستانه اعتقادی نداشتم.ولی فهمیدم وقتی مدتها کسی را هم عقیده خودت می پنداری با مشاهده رفتار دیگری از او احساس بدی پیدا می کنی!حالا رفتارم با او عوض شده است.به e-mail  و sms  هایش به ندرت جواب می دهم.اول دی که تولدش بود را به رسم هر سال تبریک نگفتم،هنگامیکه یادم آمد وقتی تولد من را امسال تبریک گفت در چه فضائی بودم.

من شرایط او را درک نکرده ام،ولی ترجیح دادم با کسی که اینقدر ناگهان عوض شده،مدتی تماس نداشته باشم.حالا او در چشم من مانند همان گاردی های نیروی انتظامی شده است که وقتی 18 تیر چند لباس شخصی به پیر مردی حمله کردند تنها نظاره گر بودند.وقتی که صحنه ای به جای اینکه به ذهن سپرده شود، در قلبت حک شود منطقی بودن سخت می شود.

دوست من لباسش عوض شده است.من دوستم را دوست دارم،ولی من از لباس دوستم می ترسم.من می دانم که درست رفتار نمی کنم.ولی بعضی وقت ها منطقی بودن خیلی سخت می شود،حتی وقتی خودت را به خاطر رفتارت سرزنش می کنی!

 

 

 

 

نگارش در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۳٠ توسط رویان

گاهی اوقات خانه تاریک دلم را تنها روشنی لامپ یخچال روشن می کند.این یعنی اوضاع خیلی بد است.ناراحت

نگارش در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٢۸ توسط رویان

انتخابات سال 79 در روز تولدم برگزار شد.با وجودیکه روزنامه خوان بودم و اهل کتاب ، اما باید اعتراف کنم که بیشتر از ذوق بالغ حساب شدنم بود که پای صندوق رفتم نه شعور سیاسی. در انتخابات 84 دیگر دانشجو بودم و تحت تاثیر جو حاکم بر دانشگاه ها در آن زمان ، انتخابات را تحریم کردم و حتی در مرحله دوم کسانی را که چیزهائی شنیده بودند و استراتژی انتخاب بین بد و بدتر را داشتند نا آگاه می پنداشتم.

اما برای  انتخابات امسال دقیقا از 9 ماه قبل در گیر بودم.همیشه  و همه جا مشغول چانه زنی با تحریمی های دور و بر برای شرکت در انتخابات،سخنرانی در باره گسترش بنیاد گرائی مذهبی و محو تدریجی طبقه متوسط ،و ارسال e-mail بودم.کارهائی انجام می دادم که سابق حتی فکرش را هم نمیکردم برایش این همه وقت و انرژی بگذارم.گمانم در تمام عمرم برای چیزی اینچنین تلاش نکرده بودم.

شب انتخابات با خیال راحت خوابیدم و صبح اولین چیزی که دیدم چهره دمغ مادر رای اولی ام بود که از آمار عجیب آرا خبر می داد.ناباور بودم! وا رفتم!خستگی در تنم ماند!

من چیز زیادی نمی خواستم.فقط یک تغییر کوچک.فقط تعویض یک مدیر نا لایق.تنها رئیس جمهوری که من را ابله نپندارد.کسی که بیشتر از این خرافه ترویج ندهد. حتی برخلاف خیلی از جوانان اطرافم که در فضای تبلیغات دیگر به موسوی عشق می ورزیدن،احساس خاصی نسبت به موسوی نداشتم.به نظرم یک سیاستمدار باوقار و یک مدیر هنرمند با اعتقادات و اصول(گرائی؟) خاص خودش بود که در این شرایط بهترین گزینه بود.

بیانیه اول را که نوشت،گفتم می خواهد جوانان را کنترل کند، از خشم حکومت می ترسد.ولی خوشحال شدم که به سرعت پشت هوادارانش را خالی نکرده است.

در راهپیمائی 25 خرداد بودم،بی هیچ امیدی به اجابت در خواستمان.فقط می خواستم اعتراضم شنیده شود تا نسل بعدی هم مثل خودم محکوم کننده سکوت بی موقع گذشتگانش در برابر کژی ها و نا راستی ها نباشد.ولی انگار اینبار صدایمان به حد کافی بلند بود.بعد ترگاهی کور سوئی در دلم که این بار شاید بتوانیم کمی از حقوقمان را به دست بیاوریم.چرا که مردم حالا آگاه ترند.

با بیانیه های بعدی میر حسین را بهتر شناختم.جوانمرد بود.در سرزمبنی که تظاهر و منفعت طلبی حرف اول را می زند جوانمردی گوهر کمیابی است.از عدم خشونت حرف زد و اسلام رحمانی، آن هم در اوج خشونت بر علیه هواداران و بستگانش . می شد به او اعتماد کرد. از کسی نترسید.پشت مردم ماند.مردمی که از هر طیفی در میانشان بود:روشنفکر مذهبی و غیر مذهبی،خانواده شهید،بازاری،دانشجو و حتی شاید وندال.او یکسره کسانی را که در بازی تبلیغاتی رسانه های حکومتی شکست خورده بودند محکوم نکرد.(تکنیکی که انصافا در ایران طرفدار زیادی دارد.) پایمردی اش برایم ستودنی بود.

 ولی حالاکه  بعد از 7 ماه کش و قوس و ترس و اندوه از بازی جدیدی که راه افتاده نگرانم.پس از کشته شدن انسانها،پس از تحقیر انسان و انسانیت ، آقایا ن به این نتیجه رسیده اند که اعتراضات را به چهارچوب قانون برگردانند (و البته من هنوز تفاوت اعتراض قانونی و غیر قانونی را نفهمیده ام!) از یک طرف پز آزادی می دهند و مناظره ی تلوزیونی برگزار می کنند واعلام می کنند که صدای معترض باید شنیده شود و از طرف دیگر همچنان روزنامه ها را قلع و قمع میکنند و بدون خجالت اعلام می کنند که  smsو e-mail مردم را چک می کنند.مجلس در راستای استیفای حقوق شهروندی مان! بعد از 7 ماه اعلام می کند که بعله در کهریزک خلاف صورت گرفته است! وفردایش مرتضوی بیانیه تمام صفحه می دهد که من هر کاری کردم مطابق قانون بوده!از این بازی ها و فریب دادن ها خسته شده ام.بدتر از همه اینکه گاهی احساس می کنم این روش جواب می دهد.یعنی  همه چیز فراموش می شود؟و تنها شماری از مردم با رویاهایشان برای آزادی و حقوق شهروندی و حرمت انسانی و اندکی رفاه تنها می مانند؟

نگارش در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٢٠ توسط رویان

بعضی ها هنرمندند.چون می توانند با قلمشان،عکاسی شان، طنازی شان و....رنج و خشم ملت از نادیده گرفتن را به لبخند تبدیل کنند.   

شفاف سازی آقای هالو در باب سو استفاده جنبش سبز از عکس های قدیمی!!

نگارش در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ توسط رویان

خب،خدا را شکر از فاز پریشانی خارج شدم.طی پروسه ی درمان تداوم مشورتم با اساتید،چند روزی خرید درمانی ،یک دعوت به مصاحبه،و همراهی دوستان خوب بسیار موثر بودند.

در این مدت که از آزمایشگاه بیرون آمدم کتاب های هنر همیشه بر حق بودن ،کوه پنجم،روی ماه خداوند را ببوس،راننده تاکسی و فیزیولوژی اعصاب و غدد درون ریز را خواندم.کوه پنجم و روی ماه خداوند... هدایای همان دوستان خوب بود.(احتمالا در راستای هدایت من)

 از علاقه مندان آثار کوئیلو نیستم ولی خب در شرایط کم انگیزگی تا چند ساعتی شارژکننده است.راننده تاکسی را به توصیه محمود فرجامی طناز و به سختی تهیه کردم.در دو سالی که با نثر وی در اینترنت آشنا شده ام همواره از تیز بینی اش در دیدن معضلات اجتماعی که کمتر بدانها پرداخته می شود لذت برده ام.تقریبا به سوژه تمام داستان های این مجموعه در طنز نوشته های پراکنده اش در گذشته اشارتی کرده بود و حالا در راننده تاکسی این دغدغه ها را درقالب یک مجموعه داستان طنزمنتشر کرده است.در یک اقدام فرهنگ دوستانه 3 نسخه از آن خریده و به اطرافیان هدیه دادم،باشد که رستگار شوند.

هنر همیشه بر حق بودن کمی سنگین ولی محشر است.خیلی تعجب آور است وقتی این جمله را از شوپنهاور می خوانی که:هدف پیروزی است نه حقیقت. و یا اینکه برای پیروزی در مجادله چگونه با مصادره به مطلوب و یا قطع کردن حرف طرف مقابل بر خصمت در بحث چیره شو.ولی ظاهرا اینها را به تعریض و برای مقابله با سفسطه گرانی که از این روش در بحث هایشان استفاده می کنند،نوشته است.شخصا به دور و برم که نگاه می کنم سفسطه گر موفق زیاد می بینم.از مدیران شرکت ها و مدارس و بیمارستان ها و رسانه ها بگیر تا رئیس جمهورمردمی و فرزانه!با خواندن این کتاب حتی اگر نتوانی از شیوه ی آنها در بحث استفاده کنی حداقل وقتی با تکنیکشان آشنایی داری، کمتر اعصابت خرد می شود.

فیزیولوژی اعصاب وغدد درون ریز هم که توضیحی ندارد جز اینکه به نظرم مولفانش یعنی دکتر رستمی و نورجاه از اساتید مسلم فیزیو لوژی اعصاب در ایرانند.

 

نگارش در تاريخ ۱۳۸۸/٩/٢٠ توسط رویان

از چهارشنبه که خبر نفرت انگیز فارس را خوانده ام و عکس مجید توکلی را با پوشش کامل اسلامی دیدم تا به حال احساسات متفاوتی را تجربه کرده ام.

خبر این است:مامورین امنیتی مجید توکلی یکی از اعضای انجمن اسلامی دانشگاه امیر کبیر را با پوشش زنانه(طبق متن خبر فارس روی سیبیل آرایش هم داشته! ) دستگیر کرده اند . چند عکس از زوایای مختلف هم کنار متن خبر درج کرده بودند.

اول از همه احساس ترحم بود به خاطر شرمندگی ای که در نگاه وی دیدم.

بعد از آن تردید بود.یعنی فردی که می خواهد با پوشش زنانه فرار کند،به فکرش نمی رسد که صورتش را اصلاح کند؟!

(گمان کنم سربازان گمنام شاغل در خبرگزاری فارس اگر انسانیت و شرافت و مسلمانی مخالفشان را قبول نداشته باشند، دیگر در IQ "دشمن"حرفی نمی آورند.چون سالهاست که ما را از مکر و حیله یِ دشمنان فرضی و واقعی ترسانده اند.)

معمولا در مورد عکس های چنین خبر گزاری های خوش نام و خوش سابقه ای اول از هم ذهن ها به سمت فتوشاپ می رود.ولی حالا با توجه به نفرتی که پس از 16 آذر در آنها پیدا شده،به نظرم هیچ بعید نیست که لباس ها را به زورتنش کرده باشند تا به نظر خودشان او و جنبش را تحقیر کنند.چون صفار هرندی هم بلا فاصله پس از این حادثه در صحبتی که با دانشجویان داشته این را بیان کرده که;بله رهبرانتان را با لباس زنانه دستگیر کرده ایم و چه و چه...

انگار هنوز در ذهن این افراد زن بودن برابر با ننگ است!اینها هنوز وقتی می خواهند به کسی فحش بدهند او را به زن تشبیه می کنند،و اینگونه افکار پنهان خودشان را آشکار میکنند.

به نظر من چه توکلی این لباس را پوشیده باشد که فرار کند و چه غیر از این باشد،هیچ کدام از ارزشهای تلاش وی نمی کاهد.کیست که نخواهد از دست دشمنش فرار کند؟به خصوص اگر دشمنش زندان های غیر استاندارد! داشته باشد و فرد را مجبور به شکستن خودش و اعترافات چند صفحه ای بر علیه خودش و همفکرانش بکند.تغییر لباس برای گریختن از چنین شرایطی  اصلا جای خجالت و تمسخر و تحقیر ندارد.بارها فراری را که از جانب شخصیت مثبت های نظام است را به عنوان حماسه و افتخار و فداکاری در مناسبت های مختلف بیان کرده اند.ولی وقتی کسی مثل آنها فکر نمی کند ومی خواهد همچنان به روش خودش زندگی کند و از آنها  می گریزد،ترسو و اسباب مضحکه می شود.

مضحک کسانی هستند که تفکر ثابتی ندارند.

مجید توکلی  سرت را بالا بگیر!چه خودت این لباس را پوشیده ای که بگریزی و چه به زور تنت کرده اند که تو را بشکنند.

واکنش جنبش سبزی ها خیلی جالب نبوده است.عکس العمل های کوچک و خود جوشی در حد اینکه صورت ا.ن را به جای توکلی مونتاژ کنند.که یعنی بعله...شما به ما فحش دادید وحالا ما مقابله به مثل می کنیم.

هیچ کس اشاره ای نمی کند که اصلا شما به چه حقی عکس کسی را که متهم می پندارید منتشر کردید؟!(به چه صورت و برای چه نیت سخیفی بماند!)

 

 

مهدی جامی در سیبستانش بسیار رساتر از من به این موضوع پرداخته است.

خب ظاهرا دروغ گو هم در اینجا رسوا شده!


 

درباره وبلاگ

در اینجا از شادی ها و دلواپسی ها ,از خودم و از اجتماع می نویسم.
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
قالب وبلاگ